تبليغاتX
مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

وبلاگ دانشجویی مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

برنامه ریزی و قندیل ها!

این ترم هم مثل ترم های پیش گذشت با همه خوبی ها و بدی هایش....این ترم استادان خوب بیشتری داشتیم بجز استاد...

نگویم بهتر است چون او هم زحمات خود را کشید وبه دور از مرام استاد شاگردی است که زحماتش را نادیده بگیریم.

اما شنیدن مشکلات هم خالی از لطف نیست : مشکلی که اول ترم هرسمان را در آورد البته نه اول ترم بلکه همیشه هرسمان را درمی آورد.بله درست حدس زدید مشکل برنامه ریزی.

طبق آخرین آماری که من از یکی ازمراکز پیام نور واقع در یکی از  ده کوره های سیستان و بلوچستان گرفتم آن ها هم برای کلاس های خود روز شروع و پایان دارند وطبق برنامه پیش می روند.اما از آن جایی که فکرمسئولان دانشگاه ما بر روی مسائل کلان دانشگاه متمرکز است فرصتی برای بررسی این جور مسائل پیش پا افتاده وجود ندارد!!

حالا کجایش را دیده اید .تا حالا قندیل زدن انسان آن هم از دانشجویش را دیده اید؟

ماجرا از این جا شروع می شود که :کلاس نقشه کشی ما را که گویا کلاس گرم و نرمی بوده پیش کش پرونده های بایگانی دانشگاه کرده اند که براحتی بتوانند در گرما به خواب زمستانی شان ادامه دهند و کلاسی که بهتر بگویم انباری که مال پرونده ها بود پیش کش ما کردند تا از ما دانشجویان سوسول پرمدعا که همیشه همه امکانات در اختیارمان بوده(!!!!) بتوانند در اثر نقشه کشیدن با کاپشن و دستان یخ زده و دماغ های قرمز در بی نوری و فضای خوش آب و رنگ انباری(!!!!)ببخشید کلاس شیرمردان وشیرزنانی بسازند و تحویل جامعه دهند تا فردا بگویند ای ول پیام نورتبریز!

و این چنین بود که ما دانشجویان به اضافه استادمان هفته ای یک بار به مدت دو ساعت قندیل می بستیم .بعد به اتاق دکتر معصومی می رفتیم قندیل مان که باز می شد برمی گشتیم کلاس و دوباره به مدت دو ساعت قندیل می بستیم و این بار قندیل مان تا بازگشت به خانه پایدار و مستدام بود.

هربار که هر کداممان سینه پهلو می کردیم و می گفتیم تو را جان عزیزتان فکری به حال ما بکنید اعلام می کردند که کلاس برای ترم بعد حاضر است . آخر آن ها که تقصیر ندارند خبر ندارند که ما دانشجویان ممتاز قرار است این ترم این درس را پاس کنیم.

ولی خوب چه می شود کرد این روزها می گذرند و آن موقع که درس خواندن که حالا مهمترین دغدغه مان است به کم اهمیتترین شان تبدیل میشود, حاضریم هر هزینه ای بپردازیم تا بار دیگر کنار هم باشیم ولحظه لحظه ها را بار دیگرکنار هم بچشیم.

دارند می گذرند دریابید.

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

هفت وادی

شاید فکر کنید این پست کمی بی ربطه و مناسبتی با وبلاگمون نداره ولی خوب فکر کنید می بینید لازم هست برای یادآوری..

اوّل وادی طلب است


مراتب سیر سالکان را از مسکن خاکی به وطن الهی هفت رتبه معیّن نموده اند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده اند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننماید و این اسفار را طی نکند به بحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بی مثال نچشد .

اوّل وادی طلب است ، مرکب این وادی صبر است و مسافر در این سفر بی صبر به جایی نرسد و به مقصود واصل نشود . و باید هرگز افسرده نگردد . اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبیند پژمرده نشود .

و شرط است این عباد را که دل را که منبع خزینۀ الهی است از هر نقشی پاک کند و از تقلید که از اثر آبا و اجداد است اعراض نماید و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کند . و طالب دراین سفر به مقامی رسد که همۀ موجودات را در طلب دوست سرگشته بیند .

چه یعقوبها بیند که در طلب یوسف آواره مانده اند . عالمی حبیب بیند که در طلب محبوب دوانند و جهانی عاشق ملاحظه کند که در پی معشوق روان . و درهر آنی امری مشاهده کند و در هر ساعتی بر سرّی مطّلع گردد .

روزی مجنون را دیدند خاک می بیخت و اشک میریخت . گفتند : چه میکنی ؟ گفت : لیلی را میجویم . گفتند : وای بر تو لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب میکنی ؟ گفت : همه جا در طلبش میکوشم ، شاید در جایی بجویم . شــــــاید در جــــایی بجــــویم .

بلی ، در تراب ربّ الارباب جستن اگرچه در نزد عاقل قبیح است لکن بر کمال جدّ و طلب دلیل است . واین طلب طالب را حاصل نشود مگر به نثار آنچه هست ، یعنی آنچه دیده و شنیده و فهمیده همه را به نفی لا منفی سازد تا به شهرستان جان که مدینۀ الّاست واصل شود .

و سالک دراین سفر بر هر خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد . از هر وجهی طلب جمال دوست کند و در هر دیار طلب یار نماید . با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نماید که شاید در سری سرّ محبوب بیند و یا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند .

**********




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

فراموش نکردن ذات الهی زن

مابه مردها گفتیم:می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند:

حالا كه این قدر اصرارمی كنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم.

كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید بهش رسیدگی می كردیم و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند...

با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگرباهم مو نمی زدیم. آن ها به وعده ها یشان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یك مرد را بخشیده بودند.

همه كارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها رامی بریدیم، گم كرده بودیم... همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سواراست. آن گلوله الیافی لطیفی كه قدیمی هابه آن می گفتند عشق، یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای بازنابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانودرمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد، چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقیكودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن كیف كنیم. بی حساب و كتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود وآن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را میدانست.وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت وهق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند، لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است. مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند و یك راست می رفت نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.


به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پر از روغن وشامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند وخوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی رادرمی آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگبدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چهآزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.

افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا!!! ما هر روز تواناتر می شویم.
مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند. ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، مابا یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن وشانه، كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب مثل كنده ای چوب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودك... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند.

 مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درككند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

واقعا به نظر شما این یعنی تساوی؟!؟!

یادمون نره که ما زنیم و برا خودمون وظایف خاصی داریم که هیچ مردی با اون قدرت الهی که داره نمی تونه انجامش بده و نیاز به عشق الهی داره که تو وجود زنه و فقط کار زنه نه مرد این افتخار بزرگیه برای یک زن...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

يادواره مهندسي

 يادواره مهندسي

 

                  بسي رنج بردم در اين سال سي / كه مدرك بگيرم زبد شانسي

 

            نشد، دادم از كف همه زندگي / نهادم به سر افسر بندگي

 

            نبودم اوائل چنين ناتوان / ببودم به سر موي و بودم جوان

 

            نه تن خسته و ناتوان بودمي / نه اينگونه نامهربان بودمي

 

            نه اهريمني طينتي داشتم / نه بر خوي بد عادتي داشتم

 

            كنون بشنويد اينكه بيچاره من / چنان گشته‌ام اينچنين اهرمن

 

            بود شرح احوال من بس دراز / ولي قطره آن گويم از بحر، باز

 

            به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودي چو من درسخواني به دهر

 

            به كنكور در رزم كنكوريان / زدم تستها را يكي در ميان

 

            به كف آمدم رتبه‌اي زير صد / نيارد چو من رتبه كس تا ابد

 

            خيالم كه ديگر مهندس شدم / نبودم خبر زينكه مفلس شدم

 

            به خود وعده‌اي نيك دادم همي / كه چون در خط درس افتادمي

 

            بيابم اگر صد هزاران كتاب / زنم از خوراك و ميرم ز خواب

 

            چنانش بخوانم به روزانه شب / كه خود گردم از كار خود در عجب

 

            وليكن چو پايم بدينجا رسيد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد

 

            به هنگامه ثبت نامم دمار / برآمد به يك روزه هفتاد بار

 

            به «آموزش»اش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردي نهاد

 

            چو دادندمي صد هزاران ورق / به رخساره زردم آمد عرق

 

            چنان بي كس و خسته ماندم به صف / كه رست از كف كفش مخلص علف

 

            پس از آن چو ديگر به صف ماندگان / به يك نمره گشتم من از بنديان

 

            بماند، پس نمره‌اي گم شدم / جدا از خود و شهر و مردم شدم

 

            به خود گفتم اين زندگي بهتر است / ره دانشم راه پر گوهر است

 

            گذشتم از آن فكر پيشينه‌ام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام

 

            به من چه كه ديگر كسان چون كنند / به من چه، چه در كار گردون كنند

 

            به من چه فلاني دل آزرده است / به من چه خر مش رجب مرده است

 

            گذشتم از آن فكر پيشينه‌ام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام

 

            كه دانش چراغ ره آدم است / كليد در گنج اين عالم است

 

            چو فرصت غنيمت شمارم كنون / مرا علم و دانش شود رهنمون

 

            پس از آن به مكتب نهادم چو پا / ز يك درب چوبي بسي بي صدا

 

            به رزم اندر آمد يكي اوستاد / بگفتا شكاري به دام اوفتاد

 

            بچرخيد و گرديد و غريد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت

 

            كه من دكترا از فلان كشورم / يل سر سپاه فلان كشورم

 

            كنون گفته باشم به آغاز درس / ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس

 

            بگفتم كه درست بسي ساده است / كدامين خر ز درست افتاده است؟

 

            بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان باطل است

 

            چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران

 

            پس از آن سخنها و آن سرگذشت / دوماهي چو از آن سخن‌ها گذشت

 

            رياضي يكم نمره بر شيشه زد / هزاران غمم تيشه بر ريشه زد

 

            علومي چو بر بنده لشكر كشيد / سپاه معارف به دادم رسيد

 

            يكي بيست بگرفتم از ريشه‌ها / نشد كارگر زخم آن تيشه‌ها

 

            پس از آن معارف ز من قهر كرد / دهانم ز تلخي چنان زهر كرد

 

            به تالار و در گرمي ماه تير / بيامد ز در اوستادي چو شير

 

            بگفتا كه در رزم نام آوران / بدان،‌ خوان اول بود امتحان

 

            فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوان‌تر از آن ديگري

 

            اتودها كشيده همه از نيام / كه بايد نمودن به دشمن قيام

 

            چو آمد فرود آن يل از پشت زين / ببست افسار رخش خود بر زمين

 

            كشيد از نيامش سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را

 

            سپه را به يك غرش آرام كرد / يلان را چنان اسب خود رام كرد

 

            بگفتا كه درسم بسي ساده است؟! / كدامين كس از درسم افتاده است؟!

 

            كنون گر تواني برو بچه‌جان / به فني زبندم تو خود را رهان

 

            نشستم چنان سنگ بر صندلي / به خود گفتمي اينكه ول معطلي

 

            برو فكر ديگر بكن اين جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان

 

            شدم بر خر نحس شيطان سوار / دو صد حيله را چون نمودم قطار

 

            به يك روزه صدها گواهي بكف / به ظاهر پريشان و در دل شعف

 

            بگفتم كه من موقع امتحان / ببودم به بستر بسي ناتوان

 

            كه رحمي كن اي پهلوان رهنما / بيا بر من اكنون تو راهي نما

 

            كنون تا نيفتم به حال نزار / برونم كش از پهنه كارزار

 

            دو ترمي در اين نابرابر نبرد / دگر از چه آرم سرت را به درد

 

            هزاران كلك را زدم بيش و كم / كه شايد برون آيم از پنچ و خم

 

            رهي پرفراز و خم اندر خم است / در اين ره هزاران چو من رستم است

 

            يكيشان به رخش و يكي مرده رخش / يكي با درفش و يكي بي درفش

 

            هر اينك در انديشه كارزار / مگر آخر آيد غم روزگار

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط عباس صمدی  | 

تابستان

تابستون هم از راه رسید(البته رسیده و ده روزش هم گذشته)

بعد اون همه درس و امتحاناتی که مشکل بودن سئوالاشون نسبت به ترمهای قبل دو،سه برابر شده بود تابستون و تعطيلي مي تونه خيلي دلچسب باشه.

واما در فصل تابستان...

-در فصل تابستان تا مي توانيد براي هم جوكهاي بي مزه تعريف كنيد.در اين فصل هر چيز سرمازايي به درد مي خورد.

-اگر پاهايتان زياد عرق مي كند،كفشهايتان را از پايتان درنياوريد.

-اگر مجبور شويد كفشهايتان را دراوريد،قبلآ با استفاده از علائم هشدار دهنده اطرافيان را متوجه خبر بكنيد.

-فصل تابستان فصل حشرات است.به اين مخلوقات كوچولوي خدا احترام بگذاريد.

-اگر روي لباستان ساس يا پشه ديديد اول به او سلام كنيد بعد او را بكشيد.

-با پشه ها مدارا كنيد چهار قطره خون ارزش اين حرفهارا ندارد.

-در فصل تابستان از خانه خارج نشويد،مگر در مواردي كه مي خواهيد جايي برويد.

-اگر سوار اتوبوس مي شويد با دقت در مسير حركت اتوبوس آن طرف اتوبوس كه در سايه قرار مي گيرد را مخاسبه كنيد و همان طرف بنشينيد.

- اگر مسير اتوبوس پيچ در پيچ است قبل از اينكه اتوبوس بپيچد آرام و بدون اينكه توجه كسي را جلب كنيد از جايتان بلند شويد و برويد روي يكي از صندلي هاي ان طرف بنشينيد.

-اگر پنجره اتوبوس گير داشت و باز نشد،خودتان را بكشيد.

-اگر پياده تردد ميكنيد با خودتان كولر همراه ببريد.اگر مقدور نبود يك در ماشين ببريد،كه اگر گرمتان شد شيشه اش را پايين بكشيد.فقط قبلآ مطمئن شويد كه در سالم است و شيشه اش پايين مي آيد تا مجبور به خودكشي نشويد.

-اگر شبي از گرما خوابتان نبرد برويد توي فريزر بخوابيد،خوابيدن توي فريزر اين قدر حال مي دهد كه ديگر از خواب بيدار نمي شويد...

نوشته برزو بیطرف

+ نوشته شده در  دهم تیر 1387ساعت   توسط فایزه پیروان  | 

شربت آلبالوووووووووووووووو

شربت آلبالو 

فصل امتحانا كه مي شه همه دانشجوها به تب و تاب مي افتن . همه همشون .هم اونايي كه تو طول ترم درس خوندن هم اونايي كه نخوندن.البته اونايي كه تو طول ترم درس خوندن تعدادشون از اونايي كه نخوندن كمه ولي فصل امتحانا يه طوريه كه چه درس بخوني چه نخوني ناخود آگاه اضطراب داري.كه البته اگه دانشجوي دانشگاه پيام نور باشي اين اضطراب چندين برابر مي شه .چون به ازاي چند جلسه واسه يه درس تخصصي ازت انتظار دارن يه كتاب پونصد شيشصد صفحه اي رو فول باشي!تازه نمره تم دست استاد نيست كه اگه ديدي مي ا فتي يه كم التماسش كني.تويي و يه كتاب پونصد صفحه اي! وقتي واسه امتحانا يه كم زود مي رسيدم بچه هارو مي ديدم كه تو دست اكثرشون كتابه. بعضي ها استرس از قيافشون مي باريد ولي بعضي ها زياد به روشون نمي آوردن.راستشو بخواين دلم واسه بچه هاي دانشگاه خودمون به خصوص دانشجوهاي رشته ما كه يه رشته فني خيلي مي سوزه.ماها دانشجوهاي باهوش درس خون مظلومي هستيم كه بين همه دانشجوهاي اين دانشگاهايي كه اسمشون رو تريلي نمي كشه صادقانه تلاش مي كنيم و يه عالمه آرزوي بزرگ داريم.و تنها اميدمون هم اينه كه يكي اون بالا هوامونو داره.وقتي از امتحان بيرون مي اومدم قيافه بچه ها خيلي واسم جالب بود.بچه ها خسته از امتحان بيرون مي اومدن .خنده بچه ها دوحالت داشت.ياامتحانارو خيلي خوب داده بودن ياخيلي بد.بالاخره با همه بيم و اميدها تنها دلخوشي بچه ها ديدن دوستاشون وهم دردي كردن با اونا بود.خلاصه امتحاناي اين ترم هم تموم شد. ازته دلم دعا مي كنم همه تون تو همه درسا قبول بشين.ان شاالله تعطيلات تابستون بهتون خوش بگذره وان شاالله خواباي بعد ناهارو تو گرماي تابستون شربت آلبالوي تگري مامانتون بهتون بچسبه تا خستگي امتحاناي سخت پيام نور از تنتون بيرون بياد.

+ نوشته شده در  دهم تیر 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

زندگی خروسی

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

                                                      

منبع : اینترنت

مترجم: شبنم پاک سرشت

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط الهام منبری  | 

پشت دانشگاه ها...!

درسها خواهم خواند/خواهم آورد به چنگ/مدرک لیسانسی/دور خواهم شد از این دانشگاه

که در آن شهریه ها بالایند/و در آن هیچ کسی نیست/که فریاد کند و بگوید حق را/که چرا حذف و اضافه

گاهی بعد فروردین است/یا چرا غیبت یک ترمه ی بعضی ها را /قلم عفو کشیده است استاد؟/یا چرا

نمره گرفتند کسانی که شدند وقت انجام تقلب رسوا

همچنان خواهم خواند /جیبم از پول تهی است/باز هم خواهم خواند/نه به این جزوه استاد دلی خواهم

بست/نه به یک نمره خوب ـوعده هائی که سر از خواب بدر می آرند/می فشانند نمک بر زخمم

همچنان خواهم خواند /دور باید شد از این دانشگاه/که در آن نیست برای استاد وقت پاسخ به سوالات

و در آن شاگردان آخر ترم کمی می خوانند /و ژتونهای غذایش محدود/بهر یک لقمه نان زود باید

جنبید /ودر اینجا دریغ از یک کتابخانه/کار زیراکس اینجا آخر ترم چه رونق دارد/دور باید شد دور/ما

لیسانسیه شدیم /نوبت ارشد و PHD ...

همچنان می افتم /همچنان می خوانم /پشت دانشگاه ها بازاری ست که کند جذب به کار

و در آن پنجره ها روی به پارتی باز است /پستها مال یارانی است که کسی را

دارند/و تو گر مدرک خوبی داری /قاب کن بر دیوار /پشت دانشگاه ها استخدام با یک آزمون ادواری

است/گنج باید کاوید /که در آن شرکت کرد

آی دانشگاه ام،آی آی!!

در تو شاداب شدم،بالیدم/در تو احساس ندامت کردم

عاقبت می رسد آنروز که گویم:

بدرود بدرود

پشت دانشگاه ها بازاری ست،مدرکی باید داشت!


پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود ، در دیگری را

 

جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1386ساعت   توسط پروانه مسعود فر  | 

سوتک.

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

 

چه خواهد ساخت؟

 

ولی بسیار مشتاقم،

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی،

 

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 

بدین سان بشکند در من،

 

                                 سکوت مرگبارم را...

 

بر گرفته از دفترهای سبز: دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط عباس صمدی  | 

آزمایش

یک آزمایش خلاق:

 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه

 

اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد

 

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی

 

کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود

 .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون

 

غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه

 

بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه

 

دیوار نامرئی می خورد . همون دیوار شیشه ای که

 

اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد

 .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد .

 

او باور کرده بود که رفتن به اونطرف اکواریوم و خوردن

 

ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه

 

دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز

 

کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد .

 

اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نذاشت

 .

میدونید چرا ؟

 

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش

 

یه دیوار شیشه ای ساخته بود . یه دیوار که شکستنش از

 

شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود

 .

اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت .

 

باورش به وجود دیوار

 

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی

 

دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه.

 

و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن!

 

برگرفته از وبلاگ برو بچ صنایع تکنولوژی دانشگاه تبریز

 


 

 

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط عباس صمدی  | 

جهان و صنعت

من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه در آن هيچ انساني انسان ديگر را خوار نمي شمارد...

زمين از عشق و دوستي سرشار است ...و صلح و آرامش گذرگاههايش را مي آ رايد...

من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه در آن همگان راه گرامي آزادي را مي شناسند ...

 حسد جان را نمي گزد...و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند ...

من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه درآن سياه يا سفيد از هر نژادي كه هستند ...

از نعمت هاي گستره ي زمين سهم مي برد ...

هر انساني آزاد است ...

شوربختي از شرم سر به زير مي افكند ..

و شادي همچون مرواريدي گران قيمت نيازهاي تمامي بشريت را بر مي آورد ...

چنين است دنياي روياي من !

 

این شعر از ( لنكستن هوز) هستش. که البته من هیچ آشنایی به اشعار این شاعر ندارم، ولی چون شعرش واقعا زیبا بود و به نظرم رسید که بهتره چند نفر بیشتر با این دنیای رؤیایی شاعر آشنا بشن ،چون این دنیای زیبای هر کس آگاهی هست. 

.

.

فکر میکنید مهندسی صنایع چقدر میتونه دنیای ما رو قشنگتر کنه. شاید خندتون بگیره،ولی نخندین ...

 وقتی علمی وجود داره که به انسان با این دید نگاه میکنه که نباید انرژی و قدرتش رو بیهوده مصرف کنه، زمان رو بیهوده از دست بده ، پولش رو باید در قبال ارزشش معامله کنه، از نعمتهای مادی درست استفاده کنه...

پس آیا این علم نمیتونه دنیا رو قشنگتر کنه....

حالا بازم خندتون میگیره. اگه آره، پس حالا دیگه میتونین بخندین... ولی اگه نه معلومه عاشق رشتتونین.

وقتی یه خورده رشتم رو دست کم میگیرم، درست همون لحظه حرفی که استاد باقری در سمیناری که پارسال برگزار شد بیان کردند ،یادم میفته. چقدر دیدشون به مهندسی صنایع زیبا بود.

(تاریخچه مهندسی صنایع نه یه مصریان و بابلیان ،نه به زمان ساخت اهرام ثلاثه، بلکه به زمان خلقت زمین برمیگرده...."اولین مهندس صنایع خداست، که این چنین خلقتی کرد.........." )

- موفق باشید

در ضمن با دو دوتا چارتای صنایعی هم نظر دادن دادن هیچ ضرری نداره ها..............

 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1386ساعت   توسط نعیمه سلیمی  | 

شعرشو حتما بخون

وقتی سهراب سپهری پیام نوری بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط رامین قاری زاده  | 

خواستن،توانستن است...

دوست من حتي اگر خورشيد را هم بخواهي از آن تو مي شود كافي است دستان توانايت را همگام با ذهن جسورت در مسير رسيدن قرار بدهي و خواهي ديد هيچ مقصدي دور نيست. چرا مي گذاري "نون" نتوانستن از هر حرفي روانتر هجا شود، چرا مي گذاري هاله ي نااميدي تو را محو و ناپيدا گرداند، تا بر مركب جواني سوار هستي شوره زار سختي را بسرعت طي كن و خواهي ديد انتهاي هر كويري آسمان است جايي كه خورشيد هم در آنجا به زمين نزديك است. براي حس وجود ماه لازم نيست حتما به خود سختي مضاعف رفتن به آن را بدهيد، روزگار، خلقت حكيمانه اش به گونه اي است كه حتي آن پيرمرد روستايي هم شب ها بر روي بام خانه اش مي تواند ماه را ببويد و مي تواند زير لطافت سفيدش شب رنگيني را به صبح برساند بدون آنكه بداند جاذبه در ماه كمتر از زمين است و بدون آنكه اصلا علت جزر و مد را بداند. فضانورد، خوشبختي را در گام برداشتن روي سطح ماه حس مي كند و پيرمرد با نگاه كردن به آن، و به خدا كه هر دو لذت يكساني دارند.

دوست خوب من اين درست كه علم و دانش شيره ي وجودي هر آفرينشي است و من باور دارم ساده ترين كار، درس خواندن است اما بدان كه اين آخر راه نيست و شنيده ايم " راه هاي رسيدن به خدا به تعداد تمام آدم هاست"، مگذار تجربه تلخ ناكامي در يك راه سد و مانعي براي راه هاي ديگر باشد. به قول سهراب بگذاريد ذهنمان هوايي بخورد، زندگي را دور بزنيد و نزديكترين راه سعادت خود را بيابيد مطمئن باشيد كه مقصد هر راه درستي مشترك است ...........

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1386ساعت   توسط پروانه مسعود فر  | 

با این که میدونم آخرهای ترمه وهمه مون یه طوری میخایم (=می خوا هیم) مشغول درسهای نخونده مون باشیم ویا بعضی هامون مشغول خوندن واسه کنکور دوباره  یا در آوردن پول واسه آینده ی نزدیک، دنبال کار و تجربه هستیم ، با این همه حتما فرصت کردین فکر کنین که چرا الآن تو این شرایط هستیم(منظورم شرایط مشترکیه که داریم) شرایطی که بعضی وقت ها فکر میکنیم مثل یه ماهیه در حال رشدیم ، که تنگ آب برامون کوچیکه، شاید بعضی هامون این تنگ کوچیک رو قبول کنند و سعی بکنند خودشون رو به اون عادت بدند،وشاید بعضی هامون دلشون تو این تنگ کوچیک بگیره و بخواهن فرار کنند...به رودخونه ...به دریا ...یا شاید هم به اقیانوس. ولی یه فکر به ظاهر سخت تر ولی از همه راحتتر و شیرین تر هم وجود داره،آره تنگی که توش هستیم روبه اندازه رشدمون بزرگ تر کنیم، به  آینده امید داشته باشیم و روز به روز بزرگ بشیم.

به جای فرار به آرزوهای دور و دراز ویا بی تفاوتی و بی مسئولیتی و تنبلی در قبال مسائل خودمون، باید حس مشارکت و تلاش و همدلی رو بین خودمون تقویت کنیم.

منتظر نظرهای خوب شما  هستم .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط مسعود باغبان  |