تبليغاتX
مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

وبلاگ دانشجویی مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

ارئه مدارک دوره ممیزی

انجمن علمی مهندسی صنایع به اطلاع می رساند:

دوستانی که در دوره ممیزی داخلی استاندارد ISO 9001:2008 شرکت نموده اند جهت اخذ مدرک روز پنج شنبه تاریخ 2/7/88 از ساعت 11 تا 12 به مجمع انجمن های علمی دانشگاه مراجعه نمایند.

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

انجمن علمی مهندسی صنایع با همکاری آموزشگاه البرز برگزار میکند:


دوره ی آمورشی MSP برای دانشجویان رشته ی مهندسی صنایع و علاقمندان به فراگیری این نرم افزار به مدت 48 ساعت برگزار میشود.
بدینوسیله انجمن علمی مهندسی صنایع از تعداد محدودی از دانشجویان ثبت نام بعمل می آورد.

زمان و مکان ثبت نام : شنبه و یکشنبه 20و21 تیر ماه از ساعت 9 الی 13 در مجمع انجمن های علمی

مدارک مورد نیاز : 2 قطعه عکس
کپی کارت ملی و دانشجویی


هزینه ی دوره:18000 تومان
+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1388ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

غم نامه پیام نور

غم نامه پیام نور:

حسرت به دلم ماند که به استادی استاد بگویم که واقعا استاد باشد.... حسرت به دلم ماند در کلاسی بنشینم که وقتی به پایان می رسد حس کنم بی سوادم، حس کنم استادم استاد است ...

آی آی چه حسرتی!!! حسرت به دلم ماند استادی را با دانشجو اشتباه نگیرم، حسرت به دلم ماند تیپ و قیافه ی استاد، استاد باشد.آی کسانی که گوش دارید ولی با آنها حرفهای بدبختانی مثل ما را نمی شنوید، آی آنهایی که آنجایی که باید باشید نیستید و آنجایی که نباید باشید هستید، لااقل بی سوادانی را به کلاس بفرستید که خوش هیکل و خوش تیپ باشند تا حداقل از طرز لباس پوشیدنشان چیز یاد بگیریم یا حداقل قدشان برسد تخته را پاک کنند... به که بگویم سرنوشت شومم را؟؟؟ از که بخواهم انتقام ذره ذره پودر شدنم را؟؟؟... سرآغازش این چنین بود که بعد از کنکور و بعد از آن فشارهای روانی دیگر حاضر به پشت کنکور ماندن نشدم و این بود گناه من و پای در پیام گور گذاشتن و در همان جلوی در و کنار کیوسک حراست بود که گورم کنده شد... از که بخواهم؟؟؟ ... چقدر اینور و آنور بروم؟؟؟... چشمم را بر سوالات اشتباه امتحانات ببندم یا بر عوض شدن لحظه به لحظه ی قوانین؟؟؟... چشمم را بر بی حرمتی ها ببندم یا بر بی موالاتی خودمان؟؟؟... لااقل اگر دانشگاه آزاد یا غیر انتفاعی بود از دیدن دانشجویان رنگ به رنگ تجدید روحیه می کردیم اما حیف که آن هم نیست و سرنوشت من چنین است که در این گورستان آرزوها که نه کلاس نقشه کشی اش مشخص است نه بایگانی اش بمانم... سرنوشت من این است که در جلوی دانشگاه با دیدن بنر نمایشگاه توانمندی های پیام نور آنقدر بخندم که بمیرم!!!... سرنوشت من این است که من یاد برنامه ریزی بیندازم که این ترم، ترم زوج است یا فرد!!!...

آری از آنها گفتم اما شنیدن از ما هم خالی از لطف نیست... مرامتان مرا کشته پیام نوریها... جوربوزه تان (املایش را نمی دانم حتی مهندس مجدی هم ندانست!!!)... نظمتان!!!... فریادم را چگونه بلند کنم وقتی که قادر نیستید حتی یک مراسم را که به دست خود دانشجویان است سر موقع شروع کنید (البته منهای دانشجویان صنایع). چگونه اعتراض کنم وقتی که دم از روشن فکری و بایدها و نبایدها می زنید و جوگیرانی مثل مرا جلو می اندازید و من می روم و حرفم را می زنم و وقتی پشت سرم را می بینم ...؟؟؟!!!! چگونه ادعای دانشجویی کنم وقتی نمی توانید خودتان مرزهایتان را مشخص کنید ... وقتی حتی نمی توانید ظرف غذایتان را در ظرف آشغال بیندازید ...

راست گفت آنکه گفت از ماست که بر ماست. و در آخر چنین دعایی در حق کنکوری ها می کنم: خدایا هیچ بنده ای را با قبولی از دانشگاه پیام نور به ورطه ی امتحان مکش ...آمین!!!

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

برنامه ریزی و قندیل ها!

این ترم هم مثل ترم های پیش گذشت با همه خوبی ها و بدی هایش....این ترم استادان خوب بیشتری داشتیم بجز استاد...

نگویم بهتر است چون او هم زحمات خود را کشید وبه دور از مرام استاد شاگردی است که زحماتش را نادیده بگیریم.

اما شنیدن مشکلات هم خالی از لطف نیست : مشکلی که اول ترم هرسمان را در آورد البته نه اول ترم بلکه همیشه هرسمان را درمی آورد.بله درست حدس زدید مشکل برنامه ریزی.

طبق آخرین آماری که من از یکی ازمراکز پیام نور واقع در یکی از  ده کوره های سیستان و بلوچستان گرفتم آن ها هم برای کلاس های خود روز شروع و پایان دارند وطبق برنامه پیش می روند.اما از آن جایی که فکرمسئولان دانشگاه ما بر روی مسائل کلان دانشگاه متمرکز است فرصتی برای بررسی این جور مسائل پیش پا افتاده وجود ندارد!!

حالا کجایش را دیده اید .تا حالا قندیل زدن انسان آن هم از دانشجویش را دیده اید؟

ماجرا از این جا شروع می شود که :کلاس نقشه کشی ما را که گویا کلاس گرم و نرمی بوده پیش کش پرونده های بایگانی دانشگاه کرده اند که براحتی بتوانند در گرما به خواب زمستانی شان ادامه دهند و کلاسی که بهتر بگویم انباری که مال پرونده ها بود پیش کش ما کردند تا از ما دانشجویان سوسول پرمدعا که همیشه همه امکانات در اختیارمان بوده(!!!!) بتوانند در اثر نقشه کشیدن با کاپشن و دستان یخ زده و دماغ های قرمز در بی نوری و فضای خوش آب و رنگ انباری(!!!!)ببخشید کلاس شیرمردان وشیرزنانی بسازند و تحویل جامعه دهند تا فردا بگویند ای ول پیام نورتبریز!

و این چنین بود که ما دانشجویان به اضافه استادمان هفته ای یک بار به مدت دو ساعت قندیل می بستیم .بعد به اتاق دکتر معصومی می رفتیم قندیل مان که باز می شد برمی گشتیم کلاس و دوباره به مدت دو ساعت قندیل می بستیم و این بار قندیل مان تا بازگشت به خانه پایدار و مستدام بود.

هربار که هر کداممان سینه پهلو می کردیم و می گفتیم تو را جان عزیزتان فکری به حال ما بکنید اعلام می کردند که کلاس برای ترم بعد حاضر است . آخر آن ها که تقصیر ندارند خبر ندارند که ما دانشجویان ممتاز قرار است این ترم این درس را پاس کنیم.

ولی خوب چه می شود کرد این روزها می گذرند و آن موقع که درس خواندن که حالا مهمترین دغدغه مان است به کم اهمیتترین شان تبدیل میشود, حاضریم هر هزینه ای بپردازیم تا بار دیگر کنار هم باشیم ولحظه لحظه ها را بار دیگرکنار هم بچشیم.

دارند می گذرند دریابید.

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

در آغاز دنيا هم بيداد كوچك بود!

سال ها پيش زاهدي كه بعدها به نام ساون مقدس معروف شد در يكي از غارهاي ويسكوز زندگي مي كرد.در آن دوره ويسكوز فقط يك قصبه مرزي بود كه اهالي اش راهزنان گريزان از عدالت ، قاچاقچي ها ، ماجراجوياني كه در جست وجوي همدست به آن جا مي آمدند وقاتلاني بودند كه بين دو جنايت آن جا استراحت مي كردند. شريرترين آن ها مرد عربي به نام آحاب بود كه دهكده و حوالي آن را تحت سلطه داشت وماليات هاي گزاف بر كشاورزاني تحميل مي كرد كه هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگي كنند.يك روز ساون از غارش پايين آمد وبه خانه آحاب رفت و از او خواست براي گذراندن شب جايي به او بدهد.آحاب خنديد : نمي داني كه من قاتلم ؟ كه تا كنون سر آدم هاي زيادي را در زمين هايم بريده ام ؟ كه زندگي تو براي من هيچ ارزشي ندارد ؟ ساون پاسخ داد: مي دانم اما از زندگي در آن غار خسته شده ام.دلم مي خواهد دست كم يك شب اينجا بخوابم .آحاب از شهرت قديس خبر داشت كه كمتر از خودش نبود . و اين آزارش مي داد .... چون دوست نداشت ببيند عظمتش با آدمي اين قدر ضعيف تقسيم مي شود .براي همين تصميم گرفت همان شب او را بكشد تا به همه نشان دهد تنها مالك حقيقي آن جا كيست ؟كمي گپ زدند .آحاب تحت تاثير صحبت هاي قديس قرا ر گرفت اما مردي بي ايمان بود و ديگر هيچ اعتقادي به نيكي نداشت . جايي براي خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تيز كردن چاقويش پرداخت .ساون پس ازاين كه چند لحظه او را تماشا كرد چشم هايش را بست و خوابيد.آحاب تمام شب چاقويش را تيز كرد. وقتي ساون از خواب بيدار شد او را اشك ريزان كنار خود يافت .

"نه از من ترسيدي و نه درباره ام قضاوت كردي .اولين بار بود كه كسي شب را در كنار من گذراند و به من اعتماد كرد كه مي توانم انسان خوبي باشم وبه نيازمندان پناه بدهم. تو باور كردي كه مي توانم شرافتمندانه رفتار كنم پس من هم چنين كردم"

از آن به بعد آحاب از زندگي شريرانه اش دست كشيد و به دگرگون كردن اين منطقه پرداخت. از آن به بعد ويسكوز ديگر يك قصبه مرزي پر از متخلف نبود و به يك شهر تجاري مهم ميان دو كشور تبديل شد. آحاب بعد از آرام كردن شهر بيرون راندن تبه كاران سرسخت و مدرن كردن كار كشاورزي و بازرگاني در ويسكوز يك شب دوستانش را به خانه اش دعوت كرد و براي شام يك تكه گوشت چرب و نرم پخت.ناگهان ديد كه نمك تمام شده است .پس پسرش را صدا زد و گفت : برو به ده و نمك بخر اما به قيمت بخر نه گران تر و نه ارزان تر! پسرك تعجب كرد: پدر مي فهمم كه نبايد گران تر بخرم اما اگر بتوانم كمتر پول بدهم ، چرا كمي در پولمان صرفه جويي نكنم .

-در يك شهر بزرگ مشكلي ندارد. اما اين كار دهي مثل ده ما را به نابودي مي كشد.

پسرك ديگر چيزي نگفت و رفت اما مهمان ها كه اين گفت وگو را شنيده بودند ، خواستند بدانند چرا نبايد اگر شد نمك را ارزان تر بخرد. آحاب گفت : كسي كه نمك را زير قيمت مي فروشد حتما به پول احتياج دارد . كسي كه از اين موقعيت استفاده مي كند نشان مي دهد  كه به عرق و مبارزه يك انسان براي توليد نمك احترام نمي گذارد .

-اما اين نمي تواند يك ده را نابود كند .

-در آغاز دنيا هم بيداد كوچك بود . اما هر كس از راه رسيد چيزي به آن اضافه كرد و هميشه فكر مي كردند مهم نيستند و ببينيد امروز به كجا رسيده ايم .

و اما ارتباط  اين داستان با مهندسي صنايع :

-شناخت جامعه :وقتي مهندس صنايعي جامعه شناس خوبي باشد بي گمان مانند ساون قديس خواهد دانست كه چگونه مي تواند هم به جامعه كمك كند و هم منفعت بدست آورد.

-برخورد صادقانه با جامعه:هنگامي كه نگاه اقتصادي مهندس صنايعي با نگاه انساني اش بياميزد آن موقع است كه مانند ساون مقدس پاداش بزرگي خواهد گرفت و آن شايد اصلاح آحاب يا اصلاح يك رويه در جامعه يا منفعت اقتصادي به نفع خود و ديگران باشد.

-توجه به جزئيات مهم : هنگامي كه مهندسي به كارهمكاران خود وبه زحمت آنها بها مي دهد ، هنگامي كه فكرش كار مي كند و در عين حال درصدد بيرون راندن رقيب از صحنه رقابت به طور ناعدالانه نيست ، هنگامي كه توجه اش را از توجه در كيفيت يك پيچ كوچك هم دريغ نمي كند بي گمان آينده بهتري در انتظارش خواهد بود .

گفتن اين جزئيات شايد در دنياي فني و مهندسي به نظر شما سخناني از روي احساس و جواني باشد اما تنها مي توانم اين دفاع را از سخنان خود بكنم كه در آغاز دنيا هم  بيداد كوچك  بود........

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

تحجر ايروني يا فرهنگ ايروني ؟

تحجر ايروني يا فرهنگ ايروني ؟

تا حالا فكر كردين بيشتر ماها فكرهايي تو ذهنمون داريم كه فكر مي كنيم هميشه درستن ؟حتي فكر اشتباه بودن اين فكرها خيلي زود شالوده ذهنمونو به هم مي ريزه .بهتر بگم هميشه اين طور بهمون ياد دادن كه از حرف يا عقيده اي كه تو جامعه جا افتاده درست يا نادرست پيروي كنيم .چون اگه پيروي نكنيم محكوم به خيلي اتهامات مي شيم . يا شايد حتي به درستي و نادرستيش فكر كرديم ولي آيا تاحالا توان وقدرت يا بهتر بگم جرئتشو داشتيم درمقابل بعضي عقيده ها سفت و محكم وايسيم و اوني كه منطقي تره به كرسي بشونيم ؟ به نظر من كه اين اتفاق خيلي كم ميفته.بعضي عقيده هارو داريم يا بهتر بگم بعضي عقيده ها رو چنان بهمون تحميل كردن كه انگار يه اصله مثل شب و روز. كه البته به نظر من حتي ميشه اين اصلم زير سؤال برد.همه مون داد مي زنيم ، هوار مي كشيم ، آي اين مردم ال اين مردم بل ،فرهنگ ما اين طوري فرهنگ ما اون طوري... همچين باهم در مورد مردم حرف مي زنيم كه انگار اين مردم همونايي نيستن كه ديروز باهاشون در مورد بدي هاي اين يكي مردم حرف مي زديم !! 

هميشه منتظريم يه معجزه رخ بده و فكرهاي بد و عادت هاي بدمون رو اصلاح كنه .هيچ وقت به فكرمون نمي رسه اون تحولي رو كه انتظارش رو مي كشيم خودمون ايجاد كنيم . منتظر ديگرانيم . وقتي پاي حرفه خيلي آ روشن فكرن ،وقتي پاي بحثه خيلي آ بحث مي كنن ،همدردي مي كنن ،دنبال چاره اند،بافرهنگن ولي وقتي پاي عمل مي رسه همه سستن ، همه مي گن آخه من....آخه درسم....آخه زندگيم.....اين آخه ها تمومي نداره. بعد يه موقع چشمون رو باز مي كنيم مي بينيم هيچي ،هيشكي ،هيچ جا سرجاش نيست .اون ميگه آخه چرا؟ تقصير فلانيه... اين ميگه نه تقصير اين يكيه....همين فكرهاي كوچيك كوچيك بي اهميت تبديل مي شه به فكرهاي گنده گنده تغيرناپذير ناجور.

يادگرفتيم:ياد گرفتيم تو صف اتوبوس همديگه رو هل بديم ،رنگ سياه واسه يه دختر بهترين رنگه،وقتي يكي مرد ده بار واسه دور و بريامون شام بديم،فقط تو چهارراه شهناز چراغ راهنمايي رو رعايت كنيم،يادگريفتيم كاغذ بستني مون رو بندازيم خيابون،تو كتاب فروشي فقط كتابارو نگا كنيم ،بترسيم اعتراض كنيم،تو كار دسته جمعي شركت نكنيم،سرمون تو كار خودمون باشه و اون يكي واسمون مهم نباشه،فقط روز عاشورا مومن باشيم و يه چيزي احسان بديم كه همه بدونن ما داريم كار خوب مي كنيم ،تا بهمون پول ندن كاري نكنيم ،وقتي تو خيابون همديگه رو مي بينيم از ترس سلام دادن خودمونو قايم كنيم ،ياد گرفتيم همه مون بريم دانشگاه ،تو تابستون فقط بريم كلاس زبان وكامپيوتر، ياد گرفتيم ياد گرفتن موسيقي مال مطرب هاست ،وقتي عروسي مي كنيم حلقه گرون بخريم، از طلاق گرفتن بترسيم وسال ها با بدبختي زندگي كنيم،وقتي كسي حرف حق مي زنه چون به ضررمونه قبول نكنيم ،فقط فوتبال ورزشه ،استاد درس ندادم نداد،فقط نمره بده قبول بشيم،وقتي يه زن رانندگي مي كنه اذيتش كنيم ....

واي چقدر ما ياد گرفتيم، اين همه حرف نادرست رو قبول كرديم وداريم زندگي مي كنيم. بخدا هركسي جاي ما بود جهان سوم سهله تو جهان سيزدهم زندگي مي كرد. باز گلي به جمال خودمون!!!اگه يكي از اون ور دنيا بياد چن روز با ما زندگي كنه چه حسي بهش دست ميده؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

شربت آلبالوووووووووووووووو

شربت آلبالو 

فصل امتحانا كه مي شه همه دانشجوها به تب و تاب مي افتن . همه همشون .هم اونايي كه تو طول ترم درس خوندن هم اونايي كه نخوندن.البته اونايي كه تو طول ترم درس خوندن تعدادشون از اونايي كه نخوندن كمه ولي فصل امتحانا يه طوريه كه چه درس بخوني چه نخوني ناخود آگاه اضطراب داري.كه البته اگه دانشجوي دانشگاه پيام نور باشي اين اضطراب چندين برابر مي شه .چون به ازاي چند جلسه واسه يه درس تخصصي ازت انتظار دارن يه كتاب پونصد شيشصد صفحه اي رو فول باشي!تازه نمره تم دست استاد نيست كه اگه ديدي مي ا فتي يه كم التماسش كني.تويي و يه كتاب پونصد صفحه اي! وقتي واسه امتحانا يه كم زود مي رسيدم بچه هارو مي ديدم كه تو دست اكثرشون كتابه. بعضي ها استرس از قيافشون مي باريد ولي بعضي ها زياد به روشون نمي آوردن.راستشو بخواين دلم واسه بچه هاي دانشگاه خودمون به خصوص دانشجوهاي رشته ما كه يه رشته فني خيلي مي سوزه.ماها دانشجوهاي باهوش درس خون مظلومي هستيم كه بين همه دانشجوهاي اين دانشگاهايي كه اسمشون رو تريلي نمي كشه صادقانه تلاش مي كنيم و يه عالمه آرزوي بزرگ داريم.و تنها اميدمون هم اينه كه يكي اون بالا هوامونو داره.وقتي از امتحان بيرون مي اومدم قيافه بچه ها خيلي واسم جالب بود.بچه ها خسته از امتحان بيرون مي اومدن .خنده بچه ها دوحالت داشت.ياامتحانارو خيلي خوب داده بودن ياخيلي بد.بالاخره با همه بيم و اميدها تنها دلخوشي بچه ها ديدن دوستاشون وهم دردي كردن با اونا بود.خلاصه امتحاناي اين ترم هم تموم شد. ازته دلم دعا مي كنم همه تون تو همه درسا قبول بشين.ان شاالله تعطيلات تابستون بهتون خوش بگذره وان شاالله خواباي بعد ناهارو تو گرماي تابستون شربت آلبالوي تگري مامانتون بهتون بچسبه تا خستگي امتحاناي سخت پيام نور از تنتون بيرون بياد.

+ نوشته شده در  دهم تیر 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  | 

تاثير فرهنگ و اخلاقيات بر روي بهره وري نيروي كار

تاثیر فرهنگ و اخلاقیات بر روی بهره وری نیروی کار

     آمده ام تا سخني را بگويم و آن را خواهم گفت : عشق . آمده ام تا در روشناي تابناك عشق و زيبايي زندگي كنم . من هستم ،  زنده و استوار ،  هيچكس نمي تواند مرا از ساحت زندگي تبعيد كند . فرشته عشق در گوشم نجوا مي كند ،  نسيم شادماني دلم را مي نوازد.رايحه نفس هاي پاك عاشقان جاودانم  مي سازد. خموشم من فرشته عشق است كه سخن  مي گويد . خدايا ! مرا در آتش قدسي عشق بسوزان ! خدايا عاشقم كن !   ( جبران خليل جبران )

    آنچه امروز ،  در بين كشورهاي جهان حرف اول را مي زند پيشرفت جوامع از هر نظر از جمله اقتصادي ، سياسي،  فرهنگي و اجتماعي است كه هر كدام از اين موارد با رشته هاي باريكي به هم متصل و از همديگر تاثير پذيرند  .

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هاله وجدانی  |