1.زیاد مطالعه کنید.ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است . چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن.
2.یک دفترچه بادداشت به همراه داشته باشید تا هنگامی که افکار بی نظیر به ذهن شما خطور میکند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید.
3.از افکار دیگران بهره بجویید.بهره جوستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه ی خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی ماست.افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند.
4.تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید. گاهی اوقات چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است.
5.برروی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید.ذهن کودکان تر و تازه و شاداب است.آنها جسور هستند و به جهان با شگفتی می نگرند. با کودکان در باره ی مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظرات ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید.از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن مشورت کنید.تجربیاتشان آنقدر سود مند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آنها گذاشت.
6.به توانایی ها ی خود اتکا کنید.قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید.هر از گاهی خود را از قید و بند قواعد کلی آزاد کنید.کمی جسارت به خرج بدهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.
7.به ذهن خود آزادی عمل بدهید.
8.ایده های گذشته را از نو بسازید.آنها را اصلاح کنید و برای بهبود آنها تلاش کنید.
منع:نوآوری خلاقیت
نوشته ی دکتر حمید صبری
+ نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
اصطلاح اخلاق حرفه ای به عنوان یکی از ویژگی های سرمایه های انسانی و معنوی هر جامعه یا سازمان از قرن 18 و 19 میلادی در ادبیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نویسندگان غربی رایج شد. اخلاق حرفه ای نوعی تعهد اخلاقی و وجدان کاری نسبت به هر نوع کار، وظیفه و مسئولیت است.
به زبان دیگر، صداقت در رفتار، گفتار و کردار در هر صنف و شغل نمادی از احترام به اخلاق حرفه ای است. به مرور زمان اخلاق حرفه ای در هر شغل و حرفه ای در قالب مرام نامه، میثاق اخلاق حرفه ای و میثاق اصول اخلاقی و نوشته هائی شبیه به آن به صورت مکتوب و الزام آور در آمده است.
اما نکته ای که در باب اخلاق حرفه ای هنوز در هاله ای از ابهام است، ضمانت اجرائی آن و التزام افراد به رعایت مفاد آن است. در سال های اخیر، توجه به اخلاق حرفه ای در تراست ها و کارتل های عظیم بین المللی و حتی شرکت های چند ملیتی اهمیت بیشتری پیدا کرده به نحوی که بسیاری از صاحبنظران ونظریه پردازان مدیریت، دلیل اصلی ورشکستگی و انحلال شرکت هائی همچون انرون، وردکامف سیسکو، زیراکس و آدولفی را فروپاشی اخلاق حرفه ای در این شرکت ها می دانند.
به عقیده صاحبنظران نیاز به اصول رفتار حرفه ای به سه شکل در هر جامعه انسانی ظهور کرده است: اول- هنجاری، دوم- ارزشی، سوم- قانونی، به طور مثال، شرکت آمریکائی انرون به عنوان شعار موفقیت در سردر ورودی دفتر خود در "هوستون" آمریکا نوشته بود: "شرکت برجسته انرژی دنیا" این شعار از هنجارهای جمعی رایج در این شرکت و ارزش های کاری موجود در آن ساخته و پرداخته شده بود.
این شرکت در سال 300 میلادی قبل از فروپاشی بیش از 100میلیارد دلار درآمد داشت، اما سه موضوع سبب سقوط و انحلال آن شد: اول- از بین رفتن ارزش اخلاق حرفه ای نزد کارکنان، دوم- ظهور مشکلات اخلاقی و فرهنگی در رده هیئت مدیره و مدیر عامل، سوم- کمرنگ شدن حس دلسوزی و صداقت در بین مشاوران داخلی و خارجی شرکت، اصولاً هر چه در یک جامعه، کارهای خدماتی و داد و ستدها بیشتر جنبه تجاری و یا سیاسی داشته باشد، عامل پول و قدرت موجب می گردد تا اصول اخلاقی کمرنگ شوند.
در بسیاری از جوامع و حتی شرکت ها، ضعف ساختارهای اخلاقی، حرفه ای نه تنها در زمینه اقتصاد و تجارت تجلی می یابد، بلکه در کارهای پیمانکاری و ساخت، مشاوره، نظارت و بازرسی فنی نیز مطرح است، در بند دوم اصول اخلاقی فیدیک، در خصوص اخلاق حرفه ای صراحتاً آمده : "ما باید خواستار آن باشیم که خدمات ما بر مبنای عملکرد، ارج نهاده شود و مثل یک کالا مورد خرید و فروش قرار نگیرد" نتیجه اخلاقی این عهدنامه صراحتاً بیان می کند که انجام صحیح کارها نباید فدای منافع مادی و مقاصد جاه طلبانه شود، در محدوده کوچک شرکت های خودمان باید بگوییم که وجدان کاری و رعایت اخلاق حرفه ای، ریشه در فرهنگ و رفتار جامعه ما دارد در جوامعی که تذکرهای کاری را حمل بر مسائل شخصی کرده و یا گاهی استفاده سیاسی تلقی می کنند نیاز به کار فرهنگی وجود دارد تا همانند جوامعی که محدوده کاری را از رقابت و پارتی بازی جدا می دانند، عمل نمایند.
می توان دوست بود و در حیطه کاری، منتقد باقی ماند، از سوی دیگر در صورتی که در جامعه خودمان مقید باشیم که اخلاق حرفه ای را حتی به قیمت از دست دادن کاری و یا منفعتی رعایت نمائیم، رفته رفته این مهم به صورت یک نماد در اصول رفتاری ما جای خواهد گرفت و اصلاحات از همین جا آغاز می گردد، مدتی است که از سوی وزارتخانه ها، نهادهای دولتی و خصوصی، رعایت اصول اخلاقی و پایبندی به آن به شکل "منشور اخلاقی" تدوین و در معرض دید کارکنان و مراجعان قرار گرفته است. این گونه "منشورها" به معنای پایبندی عملی همه مدیران و کارکنان این سازمان ها به مفاد آن است.
منبع:فصل نامه ی مهندس مشاور
+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1388ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
اصول 5s بعداز جنگ جهانی دوم در ژاپن شکل گرفت.5sسیستمی برای آراستگی و دست یابی به کیفیت عالی در محیط کاری است و هدف نهایی ان پیشگیری از اتلاف است.5s مخفف پنج کلمه ی ژاپنی است که عبارتند از:
Seiri
پاکسازی:جدا کردن اشیایی که دیگر مورد نیاز نیست.
Seition
مرتب کردن:مرتب کردن اقلام مورد نیاز برای دسترسی آسان.
Seiso
نظافت:ایجاد محیط کار تمیز و پاکیزه.
Seiketsu
حفظ و نگه داری:جلوگیری از به هم خوردن نظم و نظافت.
Shitsuke
انظیاط:آموزش شیوههای درست کار به افراد و ایجاد عادت صحیح به جای عادت نادرست در آنها.
+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
واژههايي هستند که بار معناييشان بالاست؛ مخصوصا"آنکه توسط کسي بيانشوند که صاحب مقامي بالا در ذهن انسان باشد. سازمانها، در رابطهي خود با ساير سازمانها بادقت تمام نحوهي ارتباط و نوع گفتمان را رعايت ميکنند. آنها با بهرهگيري از مشاوران حقوقي، کلمه کلمهي نگارشهايشان را با ساير سازمانها زير نظر دارند، اما مديران همين سازمانها، در رابطه با کارکنانشان اهميت لغات را فراموش ميکنند. اينان فراموش ميکنند که بزرگترين سرمايهي هرسازماني، تعهد و دانش همکاراني است که سالها همراه ايشان زحمتکشيدهاند. فراموش ميکنند که لغات، هريک باري دارند و نبايد به آساني و باچشماني بسته کلمات را بر زبان جاري سازند. چگونگي رفتار سازمانها با افراداشان است که ميزان تعهد در آنها را رقم ميزند.تعهد افراد به سخنانشان است که اعتبار برايشان بهارمغان ميآورد. هستند افرادي که به زيبايي سخن ميگويند اما، در مقام عمل توان انجام آنچه ميگويند را ندارند. ما انسانها علاقهداريم سخنان را از زبان کساني بشنويم که به آنها اعتمادداريم. قلبهايمان پذيراي محبت است و آنرا ادراک ميکند. مديريت بر قلبها، به جاي مديريت بر اجسام، نيروي بينظير براي مديران به ارمغان ميآورد. مديراني که بر قلبها حکومت ميکنند، همهچيز را در اختيار ميگيرند. آنها با درک مشکلات کارکنانشان، در زمان درست توقع بجايي از آنها دارند. مدير معتبر در ذهن کارکنان، از احترام بالايي برخوردار است و سخنانش از قلب گوش ميشود.
منبع:دید مهندسی
+ نوشته شده در بیستم فروردین 1388ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
برنامه ریزی
سال 87 تمام می شود چند درصد از هدف هایتان در این سال تحقق یافت؟؟
آیا برای سال 88 برنامه ای دارید؟؟
بیاییدغبارروبی جانانه ای را در زندگی،تحصیل،شخصیت و دیدگاهمان ایجاد کنیم
سال 88 را با اعتماد به نفس فوق العاده شروع کنیم.
یک روز برنامه ریزی کنیم و یک سال برنده باشیم.
بعضی ها نگران اشتباه گذشته اند.بعضی ها نگران آینده اند اما انسان های عاقل همیشه در حال زندگی می کنند واز آن لذت می برند.کافی است از اشتباهات دیروز درس بگیریم وبرای فردایمان برنامه ریزی کنیم هیچ وقت برای انجام همه ی کارها وقت کافی نداریم اما برای انجام مهمترین کارها وقت کافی است ما هرگز نمی توانیم عقب ماندگی ها را جبران کنیم پس کاری کنیم که زمان برای ما کار کند نه اینکه ما برای زمان .
یکی از مهمترین قوانین کارایی فردی قانون 90/10 است این قانون می گوید:10درصد از وقتی که قبل از شروع کارها صرف برنامه ریزی و تنظیم فعالیت های لازم می کنید باعث می شود بتوانید معادل 90درصد از وقتی را که برای فعالیت ها لازم است صرفه جویی کنید.
پس با برنامه ریزی در زمان حال زندگی کنیم
امیدوارم با برنامه ریزی سال 88 موفق ترین سال زندگییمان شود.
انسان های بزرگ زاده نمی شوند بلکه ساخته می شود.
+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
شاید فکر کنید این یک داستان ساده وبچه گانه است اما اگه عمیق درک کنیم همین داستان ساده دیدگاه و زندگی خیلی ها را تغییر داده است.
در این داستان چهار شخصیت خیالی ترسیم شده است .موشها «اسنیف» و«اسکری» وآدم کوچولوها:«هم»و«ها».
پنیر استعاره ای است ازهدفی که ما در زندگی دنبال می کنیم.و هزارتو بیانگر مسیری است که ما برای رسیدن به هدفمان طی می کنیم.این چهار شخصیت برای نشان دادن قسمت های ساده وپیچیده ی درون ما، است .
روزی روزگاری، در سرزمینی دور چهار شخصیت کوچولو زندگی می کردند آنها همه درون هزادرتو در جستجوی پنیری برای خوردن به این سو وآن سو می دویدند .موشها فقط یک مغز ساده داشتند و کارهها را خیلی ساده می گرفتند ولی آدم کوچولوهها از مغزشان که مملو از عقاید و احساسات بود برای یافتن پنیر استثنایی استفاده می کردند .اسنیف واسکری برای پیدا کردن پنیر از روش آزمون وخطا استفاده می کردند انها به یک راهرو می دویدند و اگر آنجا راخالی می یافتند برمی گشتندو وارد راهروی دیگری می شدند.«هم»و«ها» از روش متفاوتی استفاده می کردند که به قدرت تفکر و آموختن از تجارب گذشته شان متکی بود.یک روز همه ی آنها در انتهای راهروها در ایستگاه پنیر «پ» پنیرشان را پیدا کردند پس از آن هر روز صبح موش ها وآدم کوچولوها رواهی ایستگاه پنیر «پ» می شدند.اسنیف واسکری به محض رسیدن به مقصد کفش هایشان را آماده می گذاشتند تا در صورت نیاز به سرعت به آنها دسترسی داشته باشند . اما آدم کوچولوها برنامه ی روزانه ی متفاوتی پیش گرفتند آنها هر روز دیرتر به طرف ایستگاه پنیر می رفتند چون از محل پنیر آگاه بودند.و فرض می کردند که پنیر برای همیشه آنجا خواهد ماند. کفش هایشان را کنار انداختند،بساطشان را پهن کردند ،و از اینکه پنیر را پیدا کرده بودند احساس رضایت می کردند پس از مدتی ، اطمینان «هم»و«هو» به غرور وتکبر تبدیل شد طوری که به اتفاقات اطرافشان بی توجه شدند.اسنیف واسکری نیز به زندگی عادی خود ادامه می دادند. هر روز دور ایستگاه پنیر می دویدند؛محیط را بازرسی می کردند تا ببینند آیا از روز قبل تغییراتی رخ داده است یا نه؟یک روز صبح پس از رسیدن به ایستگاه پنیر متوجه شدند که پنیری وجود ندارد اسنیف واسکری از آنجایی که از پیش متوجه کم شدن پنیر شده بودند تعجبی نکردند و وقتی دیدند وضعییت در ایستگاه تغییر کرده تصمیم گرفتند تغییر کنند.کقش هایشان را پوشیدند ودر جستجوی پنیر جدید شدند.در همان روز هم و ها وقتی به ایستگاه رسیدند از نبود پنیر شوکه شدند وچون به تغییرات کوچک هر روز توجه نکرده بودندآمادگی پذیرش آنچه با آن روبه رو بودندرا نداشتند سر انجام «هم» با صدای بلند جیغ زد.«ها»در کمال ناباوری سرش را تکان داد. آدم کوچولوها وقت زیادی را صرف تصمیم گیری کردند تنها چیزی که به ذهنشان نمی رسید این بود که پنیر از دست رفته را جستجو کنند در حالی که اسنیف و اسکری به سرعت حرکت کرده بودند .« ها»پیشنهاد داد شاید بهتر باشد دست از این همه تجزیه وتحلیل برداریم و بدنبال پنیر جدیدی باشیم«هم» اعتراض کرد. در حالی که اسنیف واسکری مدتها پیش به راه افتاده بودند و سرانجام در قسمتی از هزارتو ایستگاه «ن» ذخیره ی بزرگی از پنیر را پیدا کردند در طول این مدت« هم» و«ها»هنوز در حال ارزیابی موقعیت شان در ایستگاه پنیر«پ» بودند«هم »گفت :که احتمالا فقط باید این جا بنشینیم و ببینیم چه پیش می آید.«ها» رفته رفته از انتظار کشیدن خسته شد متوجه شد هر چه در حالت بی پنیری باشد بیشتر ضررخواهد کرد بنابراین کفش هایش را پیدا کرد جرعتش را جمع کرد و به طرف هزار تو رفت سپس از قوه ی تخیلش استفاده کرد تا تصویر قابل باورتری از خودش با جزئیاتی واقعی تر در حال پیدا کردن ولذت بردن از پنیرجدید ترسیم کند. سپس لبخند زنان با خود گفت:«دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است»تصمیم گرفت اگر دوباره با چنین وضعییتی روبه روشود.محل راحت قبلی خود را ترک کرده زودتر تغییر کند.بنابرین تصمیم گرفت «به جای این که اجازه دهد شرایط براو چیره شود ،خود بر شرایط چیره شود »سپس با خود گفت:اگراسنیف و اسکری می توانند به جستجوی خود ادامه دهند،من هم میتوانم.« ها» پی برده بود که اگر از آغاز به آنچه در حال وقوع بود توجه،وتغییرات را پیش بینی کرده بود،اصلا" غافل گیر نمی شد« ها» به جای اینکه به شکست هایش فکر کند به موفقیت هایش فکر می کرد.اوتعجب کرد چرا همیشه فکر می کرده که تغییر موجب بدتر شدن اوضاع می شود اکنون پی برده بود که تغییر می تواند او را به جهت بهتری هدایت کند«ها» دیگر بار فکر کرد «آنچه انسان از آن می ترسد هرگز به آن بدی نیست که تصور می کند.» ترسی که آدمی در سر می پروراند بسیار هولناک تر از چیزی است که در واقعیت اتفاق می افتد.ترس از نیافتن پنیر جدید سبب وحشت او شده بود که حتی نمی خواست جستجو را اغاز کند. وعادت داشت بیشتر به نکات منفی بیندیشد تا نکات مثبت .قبلا"معتقد بود که پنیر نباید جابه جا شود وتغییر درست نیست .اما اکنون پی برده بود که تغییرات به طور طبیعی رخ میدهند. خواه انتظار آن را داشته باشید یا نداشته باشیداو پی برده بودکه« وقتی انسان عقاید خود را تغییرمی دهد،اعمالش نیز دگرگون می شود» می توان باور داشت که تغییر آسیب می رساند و در نتیجه در برابرش ایستادگی کرد؛ اما می توان باور داشت که پیدا کردن پنیر جدید سبب می شود تا این تغییر با رضایت پذیرفته شود اینها همه بستگی به این دارد که چه باوری را انتخاب کند.«ها» دیگر گذشته را رها کرده بود وخود را با زمان حال وفق می داد. سرانجام آن اتفاق افتاد به راهرویی رسید ودر ایستگاه «ن»پنیر جدید را یافت. وقتی داخل شد دوستانش اسنیف و اسکری را دید پس «ها» روی پنیر جدید پرید؛گفت:«درود بر تغییر!»لبخند زد وبه یاد آورد که« تغییر از زمانی شروع شد که یاد گرفته بود به اشتباهاتش بخندد.» فهمید که سریعترین راه تغییر این است که انسان بتواند به افکار احمقانه ی خود بخندد وبعد آزادانه وبه سرعت پیش رود.به نکات مفیدی که در باره ی حرکت کردن از دوستانش اسنیف و اسکری یاد گرفته بود اندیشید. انها زندگی را ساده می گرفتند واوضاع واحوال را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی کردند وقتی که موقعیت تغییر کرده وپنیر جابه جا شده بود ،آنها هم تغییر و حرکت کرده بودند و« با فکر کردن درباره ی اشتباهات گذشته از آنها برای برنامه ریزی آینده اش استفاده کرده بود.»باید می پزیرفت که بزر گترین عامل بازدارنده ی تغییر،در باطن خود او قرار دارد و انسان وقتی پاداش می گیرد که بر تر سش غلبه کند .او میدانست که به بعضی از ترس ها باید احترام گذاشت چرا که آدمی را ازخطر واقعی دور نگه می دارد اما باید توجه شود که اکثر وقت ها ترس اش منطقی نبوده و او را از تغییر به موقع باز داشته اند با یادآوری.این نکات دوستش« هم» را نیز به یاد آورد .«ها» می خواست برای پیدا کردن دوستش« هم» دوباره به مرکز پنیر قبلی باز گردد با خود اندیشید اگر« هم »را پیدا کند شاید قادر باشد راه خلاص شدن از گرفتاری ها را به او نشان دهد. ولی یادش آمد که« هم »باید راهش را خودش با غلبه بر ترسش پیدا کند.هیچ کس دیگری نمی توانست این کار را برای او انجام دهد او باید خودش فایده ی تغییر کردن را ببیند.
سپس ها صدایی شنید گویی کسی در هزار تو بود آیا ممکن است« هم »باشد؟؟
ما گاهی اوقات ممکن است مثل اسنیف عمل کنیم که تغییرات را زود بو می کشد،یا مثل اسکری که به سرعت وارد عمل می شود.گاه مانند «هم »میشویم که با انکار تغییرات در مقابل آنها می ایستیم،چرا که می ترسیم به طرف چیزی بدتر کشیده شویم.یا مثل« ها» که یاد می گیریم وقتی شرایط ما را به طرف چیزی بهتر راهنمایی می کند، خود را با آن تفییر وفق دهیم .
امیدوارم با خواندن این داستان دید خود را نسبت به تغییر عوض کنید و بتوانید بهتر آن را درک کنید
شما در این داستان کدام بودید؟اسنیف،اسکری،هم،یا ها؟؟
خلاصه ای از کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد
نویسنده:اسپنسر جانسون
+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
دانه های کوچک صداقت
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش رادر جنگ با دشمن ازدست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه گیاهی داده از آنها خواست که دانه رادریک گلدان بکارند وگیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینگ یکی ازجوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن به کار گیرد، بنابرین باتمام جدیت تلاش کرد تادانه را پرورش دهد؛ ولی موفق نشد به این فکر افتاد که دانه را در آب وهوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت وخاک آنجا را هم آزمایش کرد، ولی باز هم موفق نشد.
پینگ حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد، ولی همه ی این کارها بی فایده بودودآخرنتوانست گیاه راپرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرارسید. همه ی جوان ها درقصر پادشاه جمع شدند و گیاه کوچک خودشان رادر گلدان برای پادشاه آوردند.
پادشاه به همه ی گلدانها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینگ رسید پادشاه از او پرسید: «پس گیاه تو کو؟» پینگ ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد. در این هنگام پادشاه دست پینگ را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه ی جوانان اعتراض کردند. پادشاه روی تخت نشست وگفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلا"همه ی دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک ازدانه ها نباید رشد می کردند.» پادشاه ادامه داد:« مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
اکثر ما بعضی وقتها فکر می کنیم اگه صادقانه حرف بزنیم به ضررماست اما واقعا" ضرری که از راستگویی عاید ما می شه خود حکمتی داره اگه پینگ راستشو نمی گفت هیچ وقت پادشاه نمی شد. مهمترین موفقیتها اعتماد دیگران است که تنها با صداقت به دست می آید.
+ نوشته شده در سوم اسفند 1387ساعت   توسط شهناز ریحانی
|
ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح «ربات» می سازند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختری می شود و همزمان برادر دوقلویش را پیدا می کند که سالها گم شده بود. سرانجام آن دو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیرها و خمپاره ها جا خالی می دهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و به احتمال زیاد تا پایان کواترنری! منقرض می شود؛ ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: سر کلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد. عاشق عبارت«خسته نباشید است » البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز، دو پرس غذای دانشگاه می خورد وهر روز به غذای دانشگاه بد و بی راه می گوید .جزء قشر فرهیخته ی جامعه محسوب می شود ؛ ولی هنوز دلیل این موضوع نامعلومه!!
+ نوشته شده در سوم اسفند 1387ساعت   توسط شهناز ریحانی
|