تبليغاتX
مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

وبلاگ دانشجویی مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ

سمینار ممیزی

انجمن علمي مهندسي صنايع دانشگاه پيام نور

برگزار مى كند

در راستاى سمينار آموزشى تشريح الزامات و مستند سازي سيستم مديريت كيفيت Iso 9001:2000 انجمن قصد دارد سمينار مميزي داخلي سيستم كيفيت Iso 9001:2000  را با ارائه ي مدرك Tüv آلمان برگزار نمايد.

مدرس:

جناب آقاي مهندس رحيمي بخشمندی

كارشناسي ارشد مديريت اجرايي (مديريت استراتژيكا)

سر مميز سيستم مديريت كيفيت Iso 9001

سر مميز سيستم مديريت زيست محيطي Iso 14001

سر مميز سيستم مديريت ايمني و بهداشت حرفه اي OHSAS 18001

ارزياب سازمان بر اساس مدل تعالي سازمان EFQM

سرمميز شركت گواهي دهنده ISOQAR

گواهينامه تكنولوژي هاي كاربردي در صرفه جويي انرژي و مميزي انرژي از شركت JCCP  ژاپن

محتوا:

نيازهاي استاندارد ISO 9001:2000 در مورد مميزي داخلي

انواع مميزي هاي سيستم كيفيت

فرآيند مميزي داخلي

اجراي مميزي – تكنيكهاي مميزي

تشخيص مغايرت در سيستم كيفيت

گزارش مكتوب نتايج مميزي

اقدامات اصلاحي و پيشگيرانه

تصديق اقدام اصلاحي

مميزي و بازنگري مديريت

اطلاعات تحليلي مميزي داخلي


زمان و مكان ثبت نام:

23 الي 25 تير ماه از ساعت 9 الي 13 ــ مجمع انجمنهاي علمي

مدارك مورد نياز: 2 قطعه عكس

هزينه ي ثبت نام : 300000 ريال.

 (ظرفیت محدود می باشد)

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

هفت وادی

شاید فکر کنید این پست کمی بی ربطه و مناسبتی با وبلاگمون نداره ولی خوب فکر کنید می بینید لازم هست برای یادآوری..

اوّل وادی طلب است


مراتب سیر سالکان را از مسکن خاکی به وطن الهی هفت رتبه معیّن نموده اند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده اند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننماید و این اسفار را طی نکند به بحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بی مثال نچشد .

اوّل وادی طلب است ، مرکب این وادی صبر است و مسافر در این سفر بی صبر به جایی نرسد و به مقصود واصل نشود . و باید هرگز افسرده نگردد . اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبیند پژمرده نشود .

و شرط است این عباد را که دل را که منبع خزینۀ الهی است از هر نقشی پاک کند و از تقلید که از اثر آبا و اجداد است اعراض نماید و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کند . و طالب دراین سفر به مقامی رسد که همۀ موجودات را در طلب دوست سرگشته بیند .

چه یعقوبها بیند که در طلب یوسف آواره مانده اند . عالمی حبیب بیند که در طلب محبوب دوانند و جهانی عاشق ملاحظه کند که در پی معشوق روان . و درهر آنی امری مشاهده کند و در هر ساعتی بر سرّی مطّلع گردد .

روزی مجنون را دیدند خاک می بیخت و اشک میریخت . گفتند : چه میکنی ؟ گفت : لیلی را میجویم . گفتند : وای بر تو لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب میکنی ؟ گفت : همه جا در طلبش میکوشم ، شاید در جایی بجویم . شــــــاید در جــــایی بجــــویم .

بلی ، در تراب ربّ الارباب جستن اگرچه در نزد عاقل قبیح است لکن بر کمال جدّ و طلب دلیل است . واین طلب طالب را حاصل نشود مگر به نثار آنچه هست ، یعنی آنچه دیده و شنیده و فهمیده همه را به نفی لا منفی سازد تا به شهرستان جان که مدینۀ الّاست واصل شود .

و سالک دراین سفر بر هر خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد . از هر وجهی طلب جمال دوست کند و در هر دیار طلب یار نماید . با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نماید که شاید در سری سرّ محبوب بیند و یا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند .

**********




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

فراموش نکردن ذات الهی زن

مابه مردها گفتیم:می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند:

حالا كه این قدر اصرارمی كنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم.

كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید بهش رسیدگی می كردیم و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند...

با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگرباهم مو نمی زدیم. آن ها به وعده ها یشان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یك مرد را بخشیده بودند.

همه كارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها رامی بریدیم، گم كرده بودیم... همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سواراست. آن گلوله الیافی لطیفی كه قدیمی هابه آن می گفتند عشق، یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای بازنابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانودرمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد، چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقیكودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن كیف كنیم. بی حساب و كتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود وآن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را میدانست.وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت وهق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند، لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است. مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند و یك راست می رفت نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.


به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پر از روغن وشامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند وخوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی رادرمی آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگبدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چهآزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.

افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا!!! ما هر روز تواناتر می شویم.
مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند. ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، مابا یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن وشانه، كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب مثل كنده ای چوب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودك... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند.

 مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درككند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

واقعا به نظر شما این یعنی تساوی؟!؟!

یادمون نره که ما زنیم و برا خودمون وظایف خاصی داریم که هیچ مردی با اون قدرت الهی که داره نمی تونه انجامش بده و نیاز به عشق الهی داره که تو وجود زنه و فقط کار زنه نه مرد این افتخار بزرگیه برای یک زن...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

انا الحق...

پيش او دو أنا نمى گنجد، تو أنا مى گويى و او أنا يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويى نماند. اما آنچه او بميرد امكان ندارد، نه در خارج نه در ذهن كه هو الحى الذى لا يموت.. اكنون چون مردن او ممكن نيست تو بمير تا او بر تو تجلى كند و دويى برخيزد.(فیه ما فیه)

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

خدا هست...

خدا هست ...

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.  

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  | 

...

استاد مقابل كلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء را روى ميز گذاشت. وقتى كلاس شروع شد، بدون هيچ كلمه اى، يك شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر كردن آن با چند توپ گلف كرد. بعد از شاگردان خود پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و همه تاييد كردند.سپس استاد ظرفى از سنگريزه برداشت و آنها را داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامى تكان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاى گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و باز همگى تاييد كردند. دوباره استاد ظرفى از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت و خوب البته ماسه ها همه جاهاى خالى رو پر كردند. او يك بار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است و دانشجويان يكصدا گفتند: بله. سپس استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روى  همه محتويات داخل شيشه خالى كرد. در حقيقت دارم جاهاى خالى بين ماسه ها رو پر مى كنم! همه دانشجويان خنديدند. در حالى كه صداى خنده فرو مى نشست استاد گفت: حالا من مى خواهم كه متوجه اين مطلب بشين كه: اين شيشه نمايى از زندگى شماست. توپهاى گلف مهمترين چيزها در زندگى شما هستند؛خدا، خانواده، فرزندان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان؛ چيزهايى كه اگر همه چيزهاى ديگر از بين بروند ولى اينها بمانند باز زندگيتان پابرجا خواهد بود. سنگريزه ها ساير چيزهاى قابل اهميت هستند مثل كارتان، خانه تان و ماشينتان؛ ماسه ها هم ساير چيزها هستند، مسائل خيلى ساده. استاد ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهيد، ديگر جايى براى سنگريزه ها و توپهاى گلف باقى نمى ماند. درست عين زندگيتان، اگر شما همه زمان و انرژيتان را روى چيزهاى ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد، ديگر جايى  و زمانى براى مسائلى كه برايتان اهميت دارد باقى نمى ماند. به چيز هايى كه براى شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادى كنيد. با فرزندانتان بازى كنيد، زمانى را براى چك آپ پزشكى بگذاريد، با دوستانتان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد، هميشه زمان براى تميز كردن خانه و تعمير خرابى ها هست. هميشه در دسترس باشيد. اول مواظب توپ هاى گلف باشيد، چيزهايى كه واقعا برايتان اهميت دارند.موارد داراى اهميت را مشخص كنيد، بقيه چيز ها ماسه ها هستند. يكى از دانشجويان پرسيد : پس دو فنجان قهوه چى؟ گفت: اين فقط براى اين بود كه به شما نشان بدهم كه مهم نيست كه زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است هميشه در آن جايى براى دو فنجان قهوه براى صرف با يك دوست است!!!

+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت   توسط فاطمه مجدی  |