مقاومت مصالح زندگي...
كاش بياموزيم...
زير بارهاي خمشي و پيچشي زندگي
نقطه ي تسليم را بالا بگيريم و مقاومت ِ شكست را بيشينه كنيم
تا چرخ دنده هاي زندگيمان از لهيدگي و تداخل در امان باشند.
"جوزف شيگلي"..." برگرفته از وبلاگ مهندسي صنايع دانشگاه تبريز"
وبلاگ دانشجویی مهندسی صناﻳﻊ دانشگاه ﭘﻴﺎم نور تبرﻳﺯ
كاش بياموزيم...
زير بارهاي خمشي و پيچشي زندگي
نقطه ي تسليم را بالا بگيريم و مقاومت ِ شكست را بيشينه كنيم
تا چرخ دنده هاي زندگيمان از لهيدگي و تداخل در امان باشند.
"جوزف شيگلي"..." برگرفته از وبلاگ مهندسي صنايع دانشگاه تبريز"
مابه مردها گفتیم:می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند:
حالا كه این قدر اصرارمی كنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.
وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم.
كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید بهش رسیدگی می كردیم و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند...
با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگرباهم مو نمی زدیم. آن ها به وعده ها یشان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یك مرد را بخشیده بودند.
همه كارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها رامی بریدیم، گم كرده بودیم... همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سواراست. آن گلوله الیافی لطیفی كه قدیمی هابه آن می گفتند عشق، یك جایی توی راه ازدستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای بازنابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه ومهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانودرمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود حسودی شان می شد، چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقیكودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.
فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن كیف كنیم. بی حساب و كتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود وآن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را میدانست.وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت وهق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند، لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است. مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند و یك راست می رفت نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پر از روغن وشامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند وخوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی رادرمی آوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگبدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چهآزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.
افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا!!! ما هر روز تواناتر می شویم.
مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند. ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، مابا یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن وشانه، كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.
دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب مثل كنده ای چوب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودك... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درككند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.
واقعا به نظر شما این یعنی تساوی؟!؟!
یادمون نره که ما زنیم و برا خودمون وظایف خاصی داریم که هیچ مردی با اون قدرت الهی که داره نمی تونه انجامش بده و نیاز به عشق الهی داره که تو وجود زنه و فقط کار زنه نه مرد این افتخار بزرگیه برای یک زن...
پيش او دو أنا نمى گنجد، تو أنا مى گويى و او أنا يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد تا دويى نماند. اما آنچه او بميرد امكان ندارد، نه در خارج نه در ذهن كه هو الحى الذى لا يموت.. اكنون چون مردن او ممكن نيست تو بمير تا او بر تو تجلى كند و دويى برخيزد.(فیه ما فیه)
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
امتحان پایان ترم :
چهار دانشجوي مديريت که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد كه به اصطلاح صنايع خونده بود گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه(طرح ريزي واحد هاي صنعتي، سلول بندي!) فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.
سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!
دعای خیر پدر:
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن
ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است.
بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟
استاد مقابل كلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء را روى ميز گذاشت. وقتى كلاس شروع شد، بدون هيچ كلمه اى، يك شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر كردن آن با چند توپ گلف كرد. بعد از شاگردان خود پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و همه تاييد كردند.سپس استاد ظرفى از سنگريزه برداشت و آنها را داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامى تكان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاى گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و باز همگى تاييد كردند. دوباره استاد ظرفى از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت و خوب البته ماسه ها همه جاهاى خالى رو پر كردند. او يك بار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است و دانشجويان يكصدا گفتند: بله. سپس استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روى همه محتويات داخل شيشه خالى كرد. در حقيقت دارم جاهاى خالى بين ماسه ها رو پر مى كنم! همه دانشجويان خنديدند. در حالى كه صداى خنده فرو مى نشست استاد گفت: حالا من مى خواهم كه متوجه اين مطلب بشين كه: اين شيشه نمايى از زندگى شماست. توپهاى گلف مهمترين چيزها در زندگى شما هستند؛خدا، خانواده، فرزندان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان؛ چيزهايى كه اگر همه چيزهاى ديگر از بين بروند ولى اينها بمانند باز زندگيتان پابرجا خواهد بود. سنگريزه ها ساير چيزهاى قابل اهميت هستند مثل كارتان، خانه تان و ماشينتان؛ ماسه ها هم ساير چيزها هستند، مسائل خيلى ساده. استاد ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهيد، ديگر جايى براى سنگريزه ها و توپهاى گلف باقى نمى ماند. درست عين زندگيتان، اگر شما همه زمان و انرژيتان را روى چيزهاى ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد، ديگر جايى و زمانى براى مسائلى كه برايتان اهميت دارد باقى نمى ماند. به چيز هايى كه براى شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادى كنيد. با فرزندانتان بازى كنيد، زمانى را براى چك آپ پزشكى بگذاريد، با دوستانتان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد، هميشه زمان براى تميز كردن خانه و تعمير خرابى ها هست. هميشه در دسترس باشيد. اول مواظب توپ هاى گلف باشيد، چيزهايى كه واقعا برايتان اهميت دارند.موارد داراى اهميت را مشخص كنيد، بقيه چيز ها ماسه ها هستند. يكى از دانشجويان پرسيد : پس دو فنجان قهوه چى؟ گفت: اين فقط براى اين بود كه به شما نشان بدهم كه مهم نيست كه زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است هميشه در آن جايى براى دو فنجان قهوه براى صرف با يك دوست است!!!
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدّش به اشکی شست دست
مروه پشت سرنهاد اما صفا دارد حسین
میبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین
اشک خونین گربیا بنشین بچشم شهریار
کاندرین گوشه عزائی بی ریا دارد حسین
بدینوسیله فرارسیدن ماه محبوب محرم الحرام را به همه دانشجویان گرامی دانشگاه پیام نور تسلیت عرض میگوییم، با آرزوی سلامتی و مؤفقیت در امتحانات آخر ترم. سلامت باشید
یا ثارالله